مهرداد نصر - احـمد شاملو (الف. بامداد)، یـکی از بـلند آوازه تـرین شـاعران مـعاصر ایران، علاوه بـردرخـشش در هـنر شـعر، در دیـگر عـرصه هـای آفـرینش و خـلاقیت ادبـی و فرهـنگی نیـز فـعال بـود و از خـود کـارنامه ای بسـیار پـربـرگ و بـار بـرجـای گـذاشـت.
تـرجمۀ آثـاری از زبـان فـرانـسه اعـم از رمـان و داسـتان کـوتاه و نـمایشـنامه و شـعر، سـردبیـری نـشریـات مـتعدد، ضـبط و پـخش اشعاری از بـزرگترین شـاعران زبـان فـارسی چـون مولانا، حـافظ، خـیام و نـیما بـاصـدائی گـرم و در سـطحی وسـیع، تـصحیح چـند مـتن از ادبـیات کـلاسـیک ایـران ازجـمله تـصحـیحی از دیـوان حـافظ – تـصحیحی جـنجال بـرانـگیز کـه انـتقاد گـستردۀ حـافظ شـناسـان و طـرفـداران حـافظ را در پـی داشت- از دیـگر عـرصه های فعالیت های ادبـی و فـرهنگی اوست.
احمد شاملو در بـیش از نـیم قرن کوشش وتلاش فرهنگی، به موازات آنـچه که برشمردیم، به گردآوری »کتاب کوچه« – جامع لغات، اصطلاحات، تعـبـیرات، ضـرب الـمثل هـای فـارسـی- نـیز با پـشتکاری یـگانه سـرگـرم بـود و در ایـن راه از یـاری هـمسـر و هـمراه زندگـیش خـانم آیـدا سـرکیـسیان در مـقیاسی گسـترده بهـره مند بود.
ازایـن مجمـوعۀ عـظیـم بیـش از ده جـلد مـنتـشر شـده و درجـلد یـازدهم به حرف »ج« رسـیده اسـت. بـدین تـرتـیب کـل مجموعه در حدود چهل جـلـد را در بـر خـواهد گـرفـت. هـژده دفـتـر شـعر، بـیش از بـیست تـرجـمه از آثـار شـعر و نثـر نـویـسنـدگـان و شـاعرانـی از سـراسـر جـهان، ده قصـه بـرای کـودکان و سردبـیری سیـزده نشـریۀ ادبی و فـرهنـگی و چـند فـیلم مـستند کـارنـامۀ نـیم قرن حـضور مـداوم احمد شاملو
در صـحنۀ هـنری، ادبـی و فـرهنـگی ایـران اسـت. بـخشی از اشـعار او بـه زبـان هـای مـختـلف از جـمله انـگلـیسی، فـرانسـه، آلـمانی، سـوئدی، اسـپانـیولی، ارمـنی، تـرکی و کـردی ترجـمه شـده اسـت. افـزون بـرا یـن تـا بـه امـروز دسـت کـم بـیست کـتاب در نـقد و بـررسی شـعر او در ایـران بـه چـاپ رسـیده اسـت. »هـوای تـازه«، »بـاغ آیـنه«، »ابـراهـیم در آتـش«، »آیـدا«، »درخـت و خـنجـر وخـاطـره«، »آیـدا در آیـنه« و » تـرانـه هـای کـوچک غـربـت« از جـمله دفـترهـای شـعرشـامـلوسـت. درمـیان تـرجـمه هـای او مـی تـوان بـه »مـرگ کـسـب و کـار مـن اسـت« از روبـر مـرل، نـویـسنـدۀ فـرانـسوی، »پـابرهـنه ها« از زاهـاریا استانکو، نـویسندۀ رومـانیائی و»دن آرام« از میخائیل شـولـوخوف نویسـندۀ روسی یـاد کرد. »غـزل های سلیمان« و »همـچـون کوچه ای بی انـتها« – »گـزیده ای از شـعر شاعـران جـهان« – از نـمونه هـای تـلاش او در عـرصـۀ مـعرفی شـعر جهان بـه فارسی زبانان است. در ارتباط بـا حـضور او در پـهنۀ روزنـامه نـگاری ایـران از جـمله مـی تـوان بـه سـردبـیری نـشریاتـی چون کتـاب هفـته، سـردبیری چـپ خـوانـدنیها (در مقابل سردبیر راست) و سردبیری کتاب جمعـه اشاره کرد. در تـجلیل ازاحمد شاملـو و تلاش او در راه »آزادی و حرمت انسان« و دلشغولی همیـشگی او برای عدالت اجتماعی جوایزی در ایـران و خارج از کـشور بـه او اهدا شـده است. جایزۀ »فروغ فرخزاد«، جایزۀ »بیان آزاد« سـازمان دیـده بان حـقوق بشر در نیـویـورک و جـایـزِۀ »استیگ داگرمن« در سوئـد از جمـلۀ این جایزه هاست.
افقِ روشن
براي: كاميار شاپور (فرزند فروغ)
روزي ما دوباره كبوترهايِ مان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.
روزي كه كم ترين سرود
بوسه است
و هر انسان
برايِ هر انسان
برادري ست.
روزي كه ديگر درهايِ خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه يي ست
و قلب
براي زنده گي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرين حرف دنبالِ سخن نگردي.
روزي كه آهنگِ هر حرف، زنده گي ست
تا من به خاطرِ آخرين شعر رنجِ جُست و جويِ قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه يي ست
تا كم ترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيايي، برايِ هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايٍ مان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
که ديگر
نباشم
...
عشق عمومی
اشک رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقام بود.
قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...
من درد ِ مشترکام
مرا فرياد کن
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن ميگويم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ريشههاي ِ تو را دريافتهام
با لبانات براي ِ همه لبها سخن گفتهام
و دستهايات با دستان ِ من آشناست.
در خلوت ِ روشن با تو گريستهام
براي ِ خاطر ِ زندهگان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خواندهام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مردهگان ِ اين سال
عاشقترين ِ زندهگان بودهاند.
دستات را به من بده
دستهاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن ميگويم
بهسان ِ ابر که با توفان
بهسان ِ علف که با صحرا
بهسان ِ باران که با دريا
بهسان ِ پرنده که با بهار
بهسان ِ درخت که با جنگل سخن ميگويد
زيرا که من
ريشههاي ِ تو را دريافتهام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.
احمد شاملو بعد از مصاحبه اي با هفته نامه ي »تهران مصور» در خرداد سال 1358، و بيان انديشه هاي خود، بايكوت شد و از اين رو نتوانست اشعار خود را تا سال 1371 به چاپ برسانند.
آنچه در زیر مي آيد قسمت هايي است از عقايد بزرگ مرد تاريخ شعر نو كه در مصاحبه ي مذكور بيان گرديده و تا حدي مبين نگاه روشنگرانۀ وي به محيط پيرامون خويش مي باشد....
وظيفه روشنفكران
وظيفه روشنفكران، وظيفه ي دشوار و غم انگيزي است . آنان مي بايد راه را براي حكومت خرد و منطق هموار كنند و ناگفته پيداست كه بايد از پيش، در هم شكستن و مدفون شدن زير آوار سنگ در همين راه را براي خود به عنوان سرنوشت بپذيرند. و هر چه جامعه بيشتر در جهل و تعصب فرو رفته باشدف چنين سرنوشتي براي روشنفكرانش محتوم تر است.
زيرا نه فقط توده ي متعصب در روشنفكر به چشم دشمني نگاه مي كند انگل هاي جامعه نيز كه تنها به منافع خود نظر دارند به جهل و تعصب توده دامن مي زنند.توده ي ناآگاهي كه بـه منافع خود نظـر دارنـد
به جهل و تعصـب تـوده دامـن مي زنـند. تـوده ي ناآگاهي كه منافع خود را تشخيص نمي دهد و ناگزير از پايگاه تعصب، قضاوت مي كند، معمولاً درست با همان چيزهايي دشمني مي روزد كه نجات دهنده ي اوست و لاجرم پايه هاي قدرت و نفوذ حرامزادگاني را استحكام مي بخشد كه دشمنان سوگند خورده ي او هستند.
مثل اين توده ها مثل كودك بيماري است كه از سرنگ پزشك و چاقوي جراحي وحشت مي كند و اگر به خود او باشد مرگ را به مساعدت نجات بخش طبيب ترجيج مي دهد. اما متأسفانه اجتماع بيمار، كودك نحيفي نيست كه پدر و مادرش بتوانند او را به موقع به طبيب برسانند. اجتماع بيمار، غول قدرتمند پرنيرويي است كه با چشمانش فكر مي كند و گرفتار ميكروب وحشتناكي است كه صفراي تعصبش را به حركت در مي آورد و او را گرفتار چنين خام انديشي و جهل مي كند كه هيچ منطقي را نمي پذيرد.
دنياي كشت و كشتار
اختناق بر جامعه حاكم خواهد بود . تا هنگامي كه برداشت نظام هاي حاكم ، از آزادي اين باشد كه تو نيز آزادي سخن بگويي اما فقط بايد چيزي را بگويي كه من مي پسندم .
هيچ سخن حقي بر زبان ها نخواهد رفت. فرهنگ از پويايي باز مي ماند، معتقدات به چيزي كهنه و متحجر مبدل مي شود . انسان از رسالت هايش دورتر و دورتر مي افتد و هر از چندي بن بست هاي اقتصادي كشت و كشتارهاي تازه بر مي انگيزد و ... زمان سلطان محمود مي كشتند كه شيعه است . زمان شاه سليمان مي كشتند كه مخالف سلطنت مشروطه است زمان ... مي كشتند كه خرابكار است، امروز توي دهنش مي زنند كه منافق است و فردا و ارونه بر خرش مي نشانند و شمع آگينش مي كنند كه لامذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر بگيريم چيزي عوض نمي شود تو آلمان هيتلري مي كشند كه طرفدار يهودي هاست، حالا تو اسرائيل مي كشند كـه طـرفـدار فلسـطينی هـاسـت، صهيونيست ها مـي كشند كه فاشيست است، فاشيست ها مي كشند كه كمونيست است، كمونيست ها مي كشند كه آنارشيست است، روس ها مي كشند كه پدرسوختـه
از چين طرفداري مي كند و چيني ها مي كشند كه ... سنگ روسيه را به سينه مي زند، مي كشند و مي كشند و مي كشند چه قصابخانه اي است اين دنياي بشريت!
چگونه مي توان براي جهان نو طرحي ارائه كرد در حالي كه تعصب مجالي به انديشه نمي دهد؟ چگونه مي توان برادري پيش برد وقتي كه تو وجود مرا نجس مي شمري؟ چگونه مي توانم كنار تو حقي براي خود قائل باشم كه تو خود را صاحب من مي داني و خون مرا حلال مي داني؟ چگونه مي تواني در حق و ناحق سخن من عادلانه قضاوت كني، تو كه پيشاپيش، قبل از آنكه من لب به سخن باز كرده باشم مرا به كفر متهم كرده اي؟
ما بايد خواستار جهاني باشيم كه در آن موجودات بشري به گروههاي مذهبي، نژادي و به مرزهاي فكري متعصبانه تقسيم نشوند و عقل و خرد كه معمولاً در اقليت است ، محكوم نباشد كه از نسبتهاي رياضي تبعيت كند، تا مشت كه معمولاً دوتاست مغز را كه معمولاً بهتر از يكي است زير سلطه ي خود بگيرد.اگر تعصب ورزيدن نسبت به معتقدات خود را موجه بشماريم، دست كم بايد آنقدر انصاف داشته باشيم كه به ديگران نيز
در تعصب ورزيدن به معتقداتشان حق بدهيم. اما تعصب مسئله اي يكطرف است . نه فقط با معتقدات ديگران محك نمي خورد.
بلكه تنها با ايستادن در براب معتقدات ديگران و كوشش به سركوب معتقدات ديگران است كه در هيأت « تعصب» شكل مي گيرد و دقيقاً به همين جهت است كه افراد ذينفع جامعه، معمولاً هر انديشه ي آزاد منشانه اي كه به جامعه ارائه شود، براي حفظ منافع خود «ضد مذهبي» معرفي مي كنند و حتي اعلام مي كنند.
مثل همان كاري كه شاه مخلوع نيز مي كرد و تا آخرين لحظه ي افول قدرتش از برانگيختن تعصبات مردمي بر ضد مبارزات انقلابي، كوتاه نمي آمد و آنان را «اتحاد ارتجاع سرخ و سياه» مي خواند. زيرا كه به قدرت ويرانگر تعصب مطلق آگاه بود.حقيقت اين است كه ديگر بايد به دوران تحميل فكر و تحميل عقيده و نژاد و تحميل مذهب پايان داده شود. حقيقت اين است كه انسان بايد از هرگونه تحميل به ديگران خجالت بكشد.
« حقيقت اين است كه اگر من بخواهم عقيده يا مذهب خود را به تو تحميل كنم، معني آن اين است كه از عقيده تو و از فرهنگ تو در وحشتم زيرا آن را قوي تر و نافذتر و برتر از عقيده و مذهب خود يافته ام«.
تولد و سالهای پیش از جوانی
احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفته شاملو در شعری از مجموعهی مدایح بیصله، به اهل کابل برمیگشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دورهی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی به مأموریت میرفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شدهاست و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شدهاست.)
دوران دبستان را در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبتنام کرد.
دوران فعالیت سیاسی و زندان
در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری به گرگان و ترکمنصحرا فرستاده شد. او همراه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در آن هنگام در فعالیتهای سیاسی شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر شد و به زندان شوروی در رشت منتقل گردید. پس از آزادی از زندان با خانواده به ارومیه رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشهوری و جبهه دموکرات آذربایجان به همراه پدرش دستگیر میشود و دو ساعت جلوی جوخه آتش قرار میگیرد تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. سرانجام آزاد میشود و به تهران باز میگردد و برای همیشه ترک تحصیل میکند.
ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعه شعر
در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار کودک او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با
نام «آهنگهای فراموش شده» به چاپ میرسد و همزمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز میکند.
در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را به چاپ میرساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده دارد.
دستگیری و زندان
در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه اشعار آهنها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده میشود و با یورش ماموران به خانه او ترجمه طلا در لجن اثر زیگموند موریس و بخش عمده کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشته خودش و تمام یادداشتهای کتاب کوچه از میان میرود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخههای یگانه ای از نوشتههایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بیآفتاب توسط پلیس ضبط میشود که دیگر هرگز به دست نمیآید. او موفق به فرار
میشود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی سیاسی به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده میشود. در زندان علاوه بر شعر به نوشتن دستور زبان فارسی میپردازد و قصه بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن مینویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین میرود. در ۱۳۳۴ پس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد میشود.
ازدواج دوم و انتشار هوای تازه
در ۱۳۳۶ با طوبی حائری ازدواج میکند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام میآورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا میشود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت میکند. این مجموعه حاوی سبک نویی است و بعضی از معروفترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در این مجموعه منتشر شدهاست. در همین سال به کار روی اشعار حافظ، خیام و بابا طاهر نیز روی میآورد. پدرش نیز در همین سال فوت میکند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگههای تحقیقاتی کتاب کوچه را رها میکند.
فعالیتهای سینمایی و تهیه نوار صوتی
در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه قصه خروس زری پیرهن پری برای کودکان دست میزند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت نیز میپردازد. این آغاز فعالیت سینمایی جنجالآفرین احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگنویسی فعال است. در سالهای پس از آن و بهویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانستهاند. خود او میگفت: «شما را به خدا اسمشان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است را به این
تعبیر میدانند که فعالیتهای سینمایی او صرفا برای امرار معاش بودهاست. شاملو در این باره میگوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!»
در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تاسیس میکند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار میشود.
آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان
شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان آشنا میشود. این آشنایی تاثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطه عطفی در زندگی او محسوب میشود. در این سالها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر میبرد و بعد از این آشنایی دوره جدیدی از فعالیتهای ادبی او آغاز میشود. آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج میکنند و در ده شیرگاه (مازندران) اقامت میگزینند و تا آخر عمر در کنار او زندگی میکند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نامهای آیدا در آینه و لحظهها و همیشه را منتشر میکند و سال بعد نیز مجموعهیی به نام آیدا، درخت و خنجر و خاطره! بیرون میآید و در ضمن برای بار سوم کار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه آغاز میشود.
در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفتهنامه خوشه را به عهده میگیرد. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل میشود، ادامه دارد. در این سال او به عضویت کانون نویسندگان ایران نیز در میآید. در سال ۱۳۴۷ او کار روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ را آغاز میکند. نتیجه این تحقیقات بعدها به انتشار دیوان جنجالی حافظ به روایت او انجامید.
در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادر خود را نیز از دست میدهد. در همین سال به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، دعوت شد و به مدت سه سال در فرهنگستان باقی ماند.
سفرهای خارجی
شاملو در دهه ۱۳۵۰ نیز به فعالیتهای گسترده شعر، نویسندگی، روزنامه نگاری (از جمله همکاری با کیهان فرهنگی و آیندگان)، ترجمه، سینمایی (از جمله تهیه گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر) و شعرخوانی خود (از جمله در انجمن فرهنگی کوته و انجمن ایران و امریکا) ادامه میدهد. در ضمن سه ترم به تدریس مطالعه آزمایشگاهی
زبان فارسی در دانشگاه صنعتی مشغول میشود. در ۱۳۵۱ به علت معالجه آرتروز شدید گردن به پاریس سفر میکند تا زیر عمل جراحی گردن قرار گیرد. سال بعد، ۱۳۵۲، مجموعه اشعار ابراهیم در آتش را به چاپ میرساند. در ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت میکند تا در کنگره نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو عازم ایتالیا میشود. در همین سال دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه را میپذیرد و به مدت دو سال به این کار اشتغال دارد.
در ۱۳۵۵ انجمن قلم و دانشگاه پرینستون از او برای سخنرانی و شعرخوانی دعوت میکنند و از همین رو عازم ایالات متحده میشود. در این سفر او به سخنرانی و شعرخوانی در بوستون و برکلی میپردازد و پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای تدوین کتاب کوچه را نمیپذیرد. در ضمن با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیسینسکی از نزدیک دیدار میکند. این سفر سه ماه به طول میکشد و شاملو سپس بـه ایـران باز مـیگـردد. هنوز چند ماه نگذشته که او دوباره به عنوان اعتراض به سیاستهای دولت ایران، کشور را ترک میکند و به امریکا سفر میکند و یک سالی در آنجا زندگی میکند و در این مدت در دانشگاههای مختلفی سخنرانی میکند.
در ۱۳۵۷ او از آمریکا به انگلستان میرود و در آنجـا مدتـی سـردبیری هفتهنامه «ایـرانشـهـر» در لندن را به عهده میگیرد.
انقلاب و بازگشت به ایران
با وقوع انقلاب ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، شاملو تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب به ایران باز میگردد. در همین سال انتشارات مازیار اولین جلد کتاب کوچه را در قطع وزیری منتشر میکند.
شاملو در ضمن به عضویت هیات دبیران کانون نویسندگان ایران در میآید و به کار در مجلات و روزنامههای مختلف میپردازد. او در ۱۳۵۸ سردبیری هفتهنامه کتاب جمعه را به عهده میگیرد. این هفتهنامه پس از انتشار کمتر از چهل شماره توقیف میشود.
شاملو در این سالها مجموعه اشعار سیاسی خود را با صدای خود میخواند و به صورت مجموعهٔ کتاب و نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران منتشر میکند. از جمله اشعار این مجموعه مرگ وارطان است که شاملو اشاره میکند تنها برای فرار از اداره سانسور مرگ نازلی نام گرفته بودهاست و در واقع برای بزرگداشت وارطان سالاخانیان، مبارز کمونیست ایرانی، بودهاست.
از ۱۳۶۲ با بستهتر شدن فضای سیاسی ایران
چاپ آثار شاملو نیز متوقف میشود. هر چند خود شاملو متوقف نمیشود و کار ترجمه و تالیف و سرودن شعر را ادامه میدهد در این سالها بهویژه روی کتاب کوچه با همکاری همسرش آیدا مستمر کار میکند و ترجمهٔ رمان دن آرام را نیز پیمیگیرد. تا آن که ده سال بعد ۱۳۷۲ با کمیبازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو به صورت محدود اجازه انتشار میگیرد. ۱۳۶۷ به آلمان سفر میکند تا به عنوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بینالمللی ادبیات: اینترلیت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور در این کنگره شرکت کند. در این کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف حضور داشتند از جمله عزیز نسین، دِرِک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندا بِلی.عنوان سخنرانی شاملو در این کنگره «من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!» بود. در ادامه این سفر دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه یوتهبوری به سوئد و ضمن اجرای شب شعر با هیئت ریسهٔ انجمن قلم سوئد نیز ملاقات میکند. ۱۳۶۹ برای شرکت در سیرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی به عنوان میهمان مدعو به آمریکا سفر کرد. سخنرانی وی به نام «نگرانیهای من» و «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ.» واکنش گستردهٔی در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنران شاملو نوشته شد. در این سفر دو عمل جراحی مهم روی گردن شاملو صورت گرفت با این حال چندین شب شعر توسط وی برگزار شد و ضمنا به عنوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجویان ایرانی به (زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی) را نیز تدریس کرد و در همین موقع ملاقاتی با لطفی علیعسکرزاده ریاضیدان شهیر ایرانی داشـت.
سال ۱۳۷۰ بعد از سه سال دوری از کشور به ایران بازگشت و تا آخر عمر دیگر از کشور خارج نشد.
سرانجام
سالهای آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود. از سویی تمایلبه خروج از کشور نداشت و خود در این باره میگویید: «راستش بار غربت سنگینتر از توان و
تحمل من است… چراغم در این خانه میسوزد، آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفرهاست.» از سوی دیگر اجازه هیچگونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمیشد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سالها در توقیف مانده بودند. بیماری او نیز به شدت آزارش میداد و با شدت گرفتن بیماری مرض قندش، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایرانمهر پای راست او را از زانو قطع کردند روزها و شبهای دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در
تمام این سالها کار ترجمه و بهخصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گهگاه از او شعر یا مقالهای در یکی از مجلات ادبی منتشر میشد. او در دهه هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شدهاش را با این شیوه منتشر کرد. سرانجام در ساعت ۹ شب دوم مرداد ۱۳۷۹ چند ساعت بعد از آن که دکتر معالجش او و آیدا را در خانهٔشان در شهرک دهکدهٔ فردیس کرج تنها گذاشت، درگذشت.

